اژدها

خرید بک لینک
و حال گویی برای تو ازعشق آن جوهره جاری در طبیعت اورده اندو تو بنگر به این گل وحشیکه نه کس نامش را میداندنه اصالتش رابه دور از رنگ ها و جلوه های زندگی ما تنها و تنها با عشق زندگی می کندو نویسندگی بیان عاشقانه های نیلوفر استو دلتنگی های این برگ زرد پاییزی و آوازهای سحرگاهی پرندگان به مناسب عید هر روزه شانآری وتو از قصه خواستن و دوست داشتن می پرسیو تو خود بیا ببین چگونه سرمای شب عاشقانه انتظارآفتاب صبح گاهی را می کشد و او را طلب می کندو تو ای انسان بیا و عاشق شوکه جز این در سلسله موجودات عالم ننهاده اند....پ.ن : گفتم یه تاریخچه بگم از نوشتن این نوشتهاین نوشته را در اخرین ماه سربازی در شهر گلپایگانفصل بهار نوشتم وخب اگر طبیعت زیبای اونجا و پرندگان صبحگاهیش مثل کلاغ جارک و هدهدوشب ها جغد سفید نبودشاید هرگز نمی نوشتماینارا گفتم که بگم ما برای ادامه دادن محتاج طبیعتیمو خب اون ماه خاطره امیز ترین لحظات سربازی من رو دارهشاید چون بیشتر از کل سربازی اذیت تو اون ماه آخر.. اژدها...

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: پنجشنبه 27 مرداد 1401 ساعت: 14:43

اکنونتنها چیزی که وجود مرا ثابت میکند اکنون استو من بدون اکنون به جز گلی و اندک خاطره ایو اندک اثری در جایی که بزودی به فنا می رود دیگرهیچ نیستم حرف من اکنون نیست بل خوشبختی استخوشبختی ما مایی که محکومیم به آنمایی که خود نمیدانیم گاهی میخواهیم عزای گذشته را بگیریمیا در فردا اندیشه کار کنیم ما محومیم به خوشبخت بودنو گاهی به خود میگویم خوشبختی عین زندان است برای منی که انقدر بی دلم اما شاید خوشبختی و یا حتی زندانچیزی داردکه ما آن را نمی بینیم وآن خود ماییمخودی که انقدر برای آنیم و چقدر دوستش داریمخوشبختی زندان هم باشد زندانی است که این خودیت من رادر خود جای میدهد و من چگونه میتوانم عاشق آن ( او ) نباشم.. بگذریم از اکنون دور نشویم که خوشبختی های مارادر ظرف خود نگه داشته استاکنونی که چگونه خوشبخت شدن ما به او وابسته است ولاغیرو این اکنون دوست داشتن تنها دوس داشتن را با معنا میکندکه چگونه من میتوانم عمری بگذرانم و بگویم خوشبخت بوده اممگر آنکه در اکنون های عمر خویش فقط یک چیز بودکه دوست میداشتمو آن در اصل خودم بوده ام  و دیدن تجلی این خود در دیگری ها اثبات آن بوده استو حال میپرسم آیا من خوشبختمبرای خودم جوابم این است نه... اژدها...

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 115 تاريخ: دوشنبه 17 مرداد 1401 ساعت: 0:44

یارِ بیگانه مشو تا نَبَری از خویشمغمِ اغیار مخور تا نَکُنی ناشادم...میشنوم ومدام در گوشم تکرار می شودیار بیگانه مشو ، بیگانه مشومشوو این ابهام از جمله ابهاماتحافظ که آیا یار اشنایی شدنعیبی نیستنمیدانم نوایی از دور می گویدنه نیستبگذار برود و حتی یار کسی شودفقط یار بیگانه ای مشوتصور همچین ادمی فقط برایعشاق کار سختی نیستو ندایی از درونم می گوید اینشعر زبان خودیت خود انساناست خودیتی که درون انسان باارامش تمام از سمت پروردگار است و به من می گوید یار هر کسخواهی بشو تنها یار بیگانه مشوتا نبری از خویشموغم اغیار مخور تا نخورم خون جگرپ.ن: بین خودمان بماند گاهی فکر میکنمدر این زمانه ای که هیئت ها ومسجد های ما مجلس یزید شده اند این شعر از کلامامام در امده است به فرزندانانسان . تا نبری از خویشمپ.ن: امام حسین از خویش رفتهبود که به سمت کوفه رفتمردان زنانی که یار بیگانه دولتیشده اند... اژدها...

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: دوشنبه 17 مرداد 1401 ساعت: 0:44

صفحه بندی